پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵

به نام پدر

به نام عشق ، به نام تو ، به نام زنده گی
به نام امید ، به نام یک دیوانه ، به نام شمس
به نام حسرت ، به نام اشک ، به نام فریاد
به نام سراب ، به نام قطره
به نام شراب
به نام دریا ، به نام ابر ، به نام آنان که پنهان اند
به نام نگاه ، به نام تو
به نام خدا
به نام سکوت ، به نام مرگ
به نام نامی وداع


چنان که از نیم نگاهی هرچند گذرا به موسیقی ، سینما و در یک کلام ، فرهنگ ایران تا به امروز می توان یافت ، "غم" را جایگاه ویژه ای در این عرصه است . چنان که در اشعار ، ترانه ها و همه ی دیگر متشابهات آن ها می توان به چنبن رهیافتی رسید. عشق های فوق العاده نوستالوژیک، عرفان پستو نشینی، غم غربت و سوز فقر ، همه موید این واقعیت است.
چنان که نگارده اند و خوانده ایم ، این همه ، حاصل جنگ های پی در پی ، اشغال دائمی کشور و در کل استبدادی ست که هماره بر این سرزمین مستولی بوده است. چون حمله ی اسکندر، چنگیز و دیکتاتوری و حکومت فردسالاری که گویی توده ، دائماً از ناخرسندی آن "سالار" وحشتی روز افزون را تحمل می کرده اند . رد ِ پرچالش این پیشینه را به ساده گی می توان در حکومت حاکمه ، فئودالیسم گذشته و حتی مدیریت های کنونی و حتی در نظام خانواده تحت عنوان احترامات افراطی دنبال کرد.

از دیگر پهنه هایی که به ساده گی می توان این اثر را به وضوح به نظاره نشست، هنر های نمایشی همچون سینما و تئاتر است . چنان که همیشه موفق ترین و مقبول ترین اثرهای این عرصه را آثاری تشکیل داده اند که عمیقاً از دل این ژانر بیرون آمده اند.

شاید بتوان گفت که مهم ترین تراژدی که اخیراً آن را مظلومانه آزمودیم و – از آن جا که تراژدی ها اساساً خاتمه ناپذیرند- هنوز ادامه دارد ، جنگ است. "به نام پدر" اثر سال گذشته ی ابراهیم حاتمی کیا با بازی موفق ولی نه چندان نو پرویز پرستویی که به تازه گی بر روی پرده ی سینما رفته است و از حق نگذریم از تبلیغات بی حد و حصری بهره جسته است ، اثر دیگری ست از ژانر فوق که می توان به انبار فوق العاده غنی آثار نوستالوژیک ایران افزودش .

داستان ، چندان جدا از داستان زنده گی رزمنده ای نیست که تنها برای نجات جان همرزم خود ، به ناچار و گویی برای فرار از عذاب وجدان جنگنده ی خود ، دست به گروگان گیری از هم وطنانی می زند که سال های جوانی اش را برای حفظشان از خطر زیر گلوله باران و آتش سپرانده بود : "آژانس شیشه ای".

اما این بار ابراهیم خان حاتمی کیا ، قصه ای را نوشت ، که مینی که پدر کاشته بود ، پای دختر را از او می گیرد، فیلم سراسر مملو از نشانه هایی ست که نسل دیروز چه تصمیم ها که برای فرزندان خود نگرفته اند و همچنان نیز مشغولند گویی هیچ وقت این نسل بزرگ نمی شود . هزینه هایی را فریاد می کند ، که فرزند ، از کودکی خویش ، با نداشتن رفاه کافی – که در قیاس با کودکان امروز به وحشتناکی هر چه تمام تر نمود می کند – تحمل هر روزه ی اضطراب و نگرانی های کشنده و آثار عمیق روحی و جسمی تنها به خاطر تصمیماتی جوانانه از سوی پدرانش پرداخته است. گویی او بچه گی نکرد چون مجالش نبود، نخندید چون پدرش حوصله نداشت ، آرام نخوابید چون تا بزرگ شود کابوس جنگ می دید ، جوانی نکرد چون امکاناتش نبود، ازدواج نکرد چون پدرش دوست نداشت، زنده گی نکرد چون او نخواست، چرا که پدرش پیش از او به خاطر هرچیز که نامش بگذارید – از تخلیه ی انرژی و هیجان جوانی ، تا آرمان گرایی خویش تن خویشش – او را فدا کرده بود ، او را و زنده گی اش را ، لحظه لحظه ی آینده اش را . طنز قضیه این جاست که این پدر ، خود را فداکار ترین و فرزند را فردگرا ترین و بی مسولیت ترین می پندارد !!!-

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!!!-

در پایان می بایست از چرخشی 180 درجه ای – شاید از روی همان عذاب وجدان مذکور- از سوی نویسنده و کارگردانی که عمری از مشهور ترین جنگ طلبان عرصه ی فرهنگ محسوب می شد ، یاد کرد . از حاتمی کیایی که دیروز دانشگاه رفتن را در جنگ کفری مسخره می دانست و امروز چنین اثری می نویسد ، باید پرسید که :"آقا ابراهیم تازه حالا؟؟ پس از این همه تاوانی که ما دادیم ، شما بزرگ شدید و این ها را فهمیدید؟؟!!" کاش حاتمی کیای امروز ، تصمیم گیرنده ی دیروز زنده گی نسلی بود ، که به دلیل همین پیشینه ی تاریک و مخوف ، امروز تنها در ازدواجش 26% شکست را بعد از فاصله ای کوتاه مشاهده می کنیم . "آقا ابراهیم خان ها ، تحویل بگیرید! گرچه سهراب سال هاست که به بدترین وضع مرده است !!! ، این خودپسندی شما یود که جنون خود را به زنده گی فرزندتان ترجیح دادید، هنوز هم می دهید ، نوعی دیگر."





جز عشقی جنون آسا
همه چیز ِ این جهان ِ شما جنون آساست –






جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

چرا فریاد؟




دل ام کپک زده است ، آه
که سطری بنویسم از تنگی دل
همچون مهتاب زده ای از قبیله ی آرش بر چکاد صخره ای
زه جان کشیده تا بن گوش گبه رها کردن فریاد آخرین

ڤ

کاش تنگی دل نیز نام کوچکی می داشت
تا به جان اش می خواندی
نام ِ کوچکی
تا به مهر آوازش می دادی
هم چون مرگ
که نام ِ کوچک ِ زنده گی ست

و بر سکوب ِ وداع اش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوت اش را بدمد
و فانوس ِ سبز
به تکان در آید
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین ِ غلتیدن ِ سنگین ِ پولاد بر پولاد
به لب جنبه ای بدل می شود
به کلامی گفته و نا شنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته

ڤ

سطری
شطری
شعری
نجوائی با فریادی گلودَر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که "چرا فریاد؟"
یا " با چه مایه از نیاز؟؟"
و کسی دریابد یا نه
که "مفهومی بود این یا مصداقی ؟
صوت واژه ای بود این در آستانه ی زایشی یا فرسایشی ؟
ناله ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرمان ِ رحیل ِ قبیله مردی بود این یا نامردی ؟
خانی که به ودای برکت رها می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نا مرادی می کشاند ؟"

و چه بر جای می ماند آن گاه ؟
که پیکان فریاد
از چله
رها شود؟

نیازی ارضا شده ؟
پرتابه ای
به در از خویش
یا زخمی دیگر به آماج ِ خویشتن؟

و بگو با من بگو با من
که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟؟

احمد شاملو 9 مرداد 1368

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

خبر

کوه ها با هم اند و تنهایند
هم چو ما با همان ِ تنهایان


خبر 18:30 – اخبار تهران – شبکه ی 5 سیما – 26 امرداد 1385
مشخص شده است اعترافات جوانی که به سرقت های هنگفت و پیاپی اعتراف کرده بود و در زندان به سر می برد ، دروغ بوده است و این سرقت ها اساساً رخ نداده بوده اند.
پس از این که دادگاه مربوط ، جوان را به مرکز روان پزشکی تحویل دادند و این مرکز صحت کامل روحی روانی این جوان را اعلام نمود ، وی لب به سخن گشود که : از زنده گی تکراری خسته شده ام

فاجعه ی روزمره گی ، فاجعه ای که هر روز هزاران هزار بار رخ می دهد

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۵

از این گونه مردن


می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم
خیال گونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را بمیرم

ٱ

می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم
در باغچه های تایستان
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را پرواز گیرم

ٱ

حتی اگر زنبق کبود کارد
بر سینه ام
گل دهد
می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم در آخرین فرصت گل
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر


احمد شاملو- 18 آبان 1351

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

گمسک - سفر به گمسک

گمسک - سفر به گمسک
.خلاصه داستان : زن و مرد جوانی پس از ازدواجشان راهی شهری بنام گمسک می شوند و در میانه راه از قطار جا می مانند , آن دو بطور موقت در مهمانخانه کوچکی می مانند و با باطل شدن بلیطهای قطار اقامت ناخواسته شان ادامه می یابد. آنها به ناچار برای مهمانخانه دار کار می کنند و زن رفته رفته به زندگی در آنجا خو میگیرد , اما مرد همواره در سودای شهر آرمانی اش " گمسک " است. سرانجام مرد بعد از دیدار اتفاقی با پیرمرد دستفروش تحت تاثیر شخصیت او قرار میگیرد و ...سفر به گمسک در 3 قسمت 50 دقیقه ای و در گروه ادب و هنر شبکه چهار تولید شده است
از قطار پیاده نمی شوم ، به هیچ وجه! من به گمسک می رسم .حتماً داستان تکراری و هر روزه ی سفری ناکام به اتوپیای خود ساخته ای که به واقع ، مجهول است اما بر تمام معلوم ها برتری ذاتی دارد ، بدان سبب که فی الذات اتوپیاست.اتوپیایی که هماره قربانی وابسته گی ها و وابسته گان وابسته گان انسان می شود و آن چه باقی ست ، وابسته گانی ست ، بیگانه با گمسک ، و آشنایی خاموش و افسرده که هر گاه تا آخر عمر گوش به صدای خوش آواز قطاری می کند که هزاران بار به گمسکش نبرده است. و کودکش می خوانند ، چرا که هنوز آرزوهای کودکی هایش را ، که ایده آل های حقیقی اوست از یاد نبرده است و پاسخ تمام گلایه های او، "خود خواستی " ست.روبر تمام است ، گویی نوع بشر که وارد بازی از پیش باخته ای به نام زنده گی شده است . رقابتی که پاسخ همیشه اش ، باخت-باخت بوده است . انسانی که تنها به خاطر خطای دید ، از قطار گمسک جا مانده است و در ناخواسته هایش ریشه دوانده ، دست و پا می زند و تا همیشه چهره اش از شکست ، شکسته است
کاش در راه دفن نشویم، کاش می شد در راه دفن نشویم