جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

چرا فریاد؟




دل ام کپک زده است ، آه
که سطری بنویسم از تنگی دل
همچون مهتاب زده ای از قبیله ی آرش بر چکاد صخره ای
زه جان کشیده تا بن گوش گبه رها کردن فریاد آخرین

ڤ

کاش تنگی دل نیز نام کوچکی می داشت
تا به جان اش می خواندی
نام ِ کوچکی
تا به مهر آوازش می دادی
هم چون مرگ
که نام ِ کوچک ِ زنده گی ست

و بر سکوب ِ وداع اش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوت اش را بدمد
و فانوس ِ سبز
به تکان در آید
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین ِ غلتیدن ِ سنگین ِ پولاد بر پولاد
به لب جنبه ای بدل می شود
به کلامی گفته و نا شنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته

ڤ

سطری
شطری
شعری
نجوائی با فریادی گلودَر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که "چرا فریاد؟"
یا " با چه مایه از نیاز؟؟"
و کسی دریابد یا نه
که "مفهومی بود این یا مصداقی ؟
صوت واژه ای بود این در آستانه ی زایشی یا فرسایشی ؟
ناله ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرمان ِ رحیل ِ قبیله مردی بود این یا نامردی ؟
خانی که به ودای برکت رها می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نا مرادی می کشاند ؟"

و چه بر جای می ماند آن گاه ؟
که پیکان فریاد
از چله
رها شود؟

نیازی ارضا شده ؟
پرتابه ای
به در از خویش
یا زخمی دیگر به آماج ِ خویشتن؟

و بگو با من بگو با من
که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟؟

احمد شاملو 9 مرداد 1368

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی