به نام پدر
به نام عشق ، به نام تو ، به نام زنده گی
به نام امید ، به نام یک دیوانه ، به نام شمس
به نام حسرت ، به نام اشک ، به نام فریاد
به نام سراب ، به نام قطره
به نام شراب
به نام دریا ، به نام ابر ، به نام آنان که پنهان اند
به نام نگاه ، به نام تو
به نام خدا
به نام سکوت ، به نام مرگ
به نام نامی وداع
چنان که از نیم نگاهی هرچند گذرا به موسیقی ، سینما و در یک کلام ، فرهنگ ایران تا به امروز می توان یافت ، "غم" را جایگاه ویژه ای در این عرصه است . چنان که در اشعار ، ترانه ها و همه ی دیگر متشابهات آن ها می توان به چنبن رهیافتی رسید. عشق های فوق العاده نوستالوژیک، عرفان پستو نشینی، غم غربت و سوز فقر ، همه موید این واقعیت است.
چنان که نگارده اند و خوانده ایم ، این همه ، حاصل جنگ های پی در پی ، اشغال دائمی کشور و در کل استبدادی ست که هماره بر این سرزمین مستولی بوده است. چون حمله ی اسکندر، چنگیز و دیکتاتوری و حکومت فردسالاری که گویی توده ، دائماً از ناخرسندی آن "سالار" وحشتی روز افزون را تحمل می کرده اند . رد ِ پرچالش این پیشینه را به ساده گی می توان در حکومت حاکمه ، فئودالیسم گذشته و حتی مدیریت های کنونی و حتی در نظام خانواده تحت عنوان احترامات افراطی دنبال کرد.
از دیگر پهنه هایی که به ساده گی می توان این اثر را به وضوح به نظاره نشست، هنر های نمایشی همچون سینما و تئاتر است . چنان که همیشه موفق ترین و مقبول ترین اثرهای این عرصه را آثاری تشکیل داده اند که عمیقاً از دل این ژانر بیرون آمده اند.
شاید بتوان گفت که مهم ترین تراژدی که اخیراً آن را مظلومانه آزمودیم و – از آن جا که تراژدی ها اساساً خاتمه ناپذیرند- هنوز ادامه دارد ، جنگ است. "به نام پدر" اثر سال گذشته ی ابراهیم حاتمی کیا با بازی موفق ولی نه چندان نو پرویز پرستویی که به تازه گی بر روی پرده ی سینما رفته است و از حق نگذریم از تبلیغات بی حد و حصری بهره جسته است ، اثر دیگری ست از ژانر فوق که می توان به انبار فوق العاده غنی آثار نوستالوژیک ایران افزودش .
داستان ، چندان جدا از داستان زنده گی رزمنده ای نیست که تنها برای نجات جان همرزم خود ، به ناچار و گویی برای فرار از عذاب وجدان جنگنده ی خود ، دست به گروگان گیری از هم وطنانی می زند که سال های جوانی اش را برای حفظشان از خطر زیر گلوله باران و آتش سپرانده بود : "آژانس شیشه ای".
اما این بار ابراهیم خان حاتمی کیا ، قصه ای را نوشت ، که مینی که پدر کاشته بود ، پای دختر را از او می گیرد، فیلم سراسر مملو از نشانه هایی ست که نسل دیروز چه تصمیم ها که برای فرزندان خود نگرفته اند و همچنان نیز مشغولند گویی هیچ وقت این نسل بزرگ نمی شود . هزینه هایی را فریاد می کند ، که فرزند ، از کودکی خویش ، با نداشتن رفاه کافی – که در قیاس با کودکان امروز به وحشتناکی هر چه تمام تر نمود می کند – تحمل هر روزه ی اضطراب و نگرانی های کشنده و آثار عمیق روحی و جسمی تنها به خاطر تصمیماتی جوانانه از سوی پدرانش پرداخته است. گویی او بچه گی نکرد چون مجالش نبود، نخندید چون پدرش حوصله نداشت ، آرام نخوابید چون تا بزرگ شود کابوس جنگ می دید ، جوانی نکرد چون امکاناتش نبود، ازدواج نکرد چون پدرش دوست نداشت، زنده گی نکرد چون او نخواست، چرا که پدرش پیش از او به خاطر هرچیز که نامش بگذارید – از تخلیه ی انرژی و هیجان جوانی ، تا آرمان گرایی خویش تن خویشش – او را فدا کرده بود ، او را و زنده گی اش را ، لحظه لحظه ی آینده اش را . طنز قضیه این جاست که این پدر ، خود را فداکار ترین و فرزند را فردگرا ترین و بی مسولیت ترین می پندارد !!!-
بگذارید این وطن دوباره وطن شود!!!-
در پایان می بایست از چرخشی 180 درجه ای – شاید از روی همان عذاب وجدان مذکور- از سوی نویسنده و کارگردانی که عمری از مشهور ترین جنگ طلبان عرصه ی فرهنگ محسوب می شد ، یاد کرد . از حاتمی کیایی که دیروز دانشگاه رفتن را در جنگ کفری مسخره می دانست و امروز چنین اثری می نویسد ، باید پرسید که :"آقا ابراهیم تازه حالا؟؟ پس از این همه تاوانی که ما دادیم ، شما بزرگ شدید و این ها را فهمیدید؟؟!!" کاش حاتمی کیای امروز ، تصمیم گیرنده ی دیروز زنده گی نسلی بود ، که به دلیل همین پیشینه ی تاریک و مخوف ، امروز تنها در ازدواجش 26% شکست را بعد از فاصله ای کوتاه مشاهده می کنیم . "آقا ابراهیم خان ها ، تحویل بگیرید! گرچه سهراب سال هاست که به بدترین وضع مرده است !!! ، این خودپسندی شما یود که جنون خود را به زنده گی فرزندتان ترجیح دادید، هنوز هم می دهید ، نوعی دیگر."
جز عشقی جنون آسا
همه چیز ِ این جهان ِ شما جنون آساست –

4 نظر:
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
harfe delam bud,hamin!
جهان اندوه گن /رها شده با خویش/و در آن سوی نهالستان عریان/هیچ چیز از واقعه سخن نمی گوید .
ا. بامداد ( 21 بهمن 1375)
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی