دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۵

شرف زخمی ست


وقتی با یه اتفاق کوچیک یه ترم می ره هوا وقتی یک عمر ، با یک تصادف نابود می شه وقتی یک آدم در یک تصادف له می شه وقتی یک عشق با یه sms داغون می شه وقتی یک نگاه در یک لحظه عوض می شه وقتی یک مادر در یک غم ، دق می کنه وقتی با یه بمب یا موشک یا هر کوفت دیگه ای یهو هزار نفر سرویس می شن وقتی پشه فرعون رو می کشه وقتی این همه آدم سالم الاف می گردن اون وقت هاوکینگ از گردن به پائینش فلجه وقتی با پنجاه تومن می شه اون خانومه که کنار خیابون وایساده رو تبدیل به برده کرد وقتی یارو 30 سال کار می کنه بهش دویست هزار تومن حقوق می دن وقتی من چون بابام از بابای شاگرد اول کلاس پولدار تره ، با معدل 12 می شوم رئیس اون وقتی خدا تورو بیشتر از من دوست داره ، هم از من خوشگل تری هم پولدار تر هم خانواده ات بهتره هم خوشحال تری هم باهوش تر هم همه چی تر وقتی هنوز آدما همدیگرو سنگسار می کنن وقتی من پست می نویسم که حال تورو بگیرم تو می خندی که برینی به حال من دنیا یک توالت بیشتر نیست راحت باشید

غروبی دیگر


ما در هنگام غرو در مقابل آفتاب می ایستیم
،و به خود می بالیم، که سایه های مان از خودمان بلند تر اند

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۵

سبز منی


جهان را هرگز یارای نشستن در مقابلت نیست ، سبز چشمانت را هیچ جنگلی توان پاسخ ندارد . سبز سبز باش همچون همیشه ، عالم محتاج چشمان توست تا هر بهار باز بتواند سبز را باز ببیند ، باز بسازد ، بتواند سبز بماند ،
سپاس خدای را که سبزت آفرید ، زیباترین ، بی تو به سر نمی شود

پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۵

جاده ی کناره

جاده ی کناره – 1 شب – 120 تا سرعت
شیشه رو می دم پائین ، باد می آد –خیلی شدید
سرعت 130 تا
صورتم رو می بره ... حس می کنم دیگه صورت ندارم
سرعت 140 تا
چراغ رستوران ها و هتل های کنار جاده از پشت پلک هام آزارم می ده
مثل همه ی چیز های دیگه ، آزارم می ده
مثل آفتاب که باز فردا می خواد در بیاد ، مثل دوست دختر های تکراری و عوضی – مثل حرف های رمانتیک قلابی مثل دلقک بازی ها و تیکه انداختن های مسخره برای مخ زدنی که همه گان دانند ، به روی خودشون نمی آرند!! مثل هر کاری که برای چیز دیگری باشه ، هرچند مقدس ،
آزار میده ، من هم فحشش می دم ، مثل همه چیز های دیگه .همه ی چیز های دیگه.!
بخوابید چشمان من ، چونان متون مکبث، بی آزرم ، بی عذاب ، ...
...آزارم می ده
سرعت 160
ای کاش این باد ، تمام را می برد ، به یغما می برد احساس مرا ، صورت مرا ، فریاد ها را، چراغ رستوران های جاده را .بد را ، باد
را ، شومی ها را ، ستاره گان را ، همه را ای کاش می برد ،خدا را ای کاش که این سان است ....فقیر ، پیر ، و مفتخر به ایام شباب ، چون سرهنگانی که در حالی که محتاجند جرعه ای را
(سرعت 180)
اگر می برد دیگر مهم نبود چه بلایی بر سرشان می آمد ، اگر می خواست ، به پارکینگ دنیا می بردشان ، یا به خداشان وا می نهاد ، یا سر راه نیاز مندی می گذاشت که شاید هنوز محتاج شعر است و سرودن ، محتاج بال است و پرواز ، محتاج عشق است و گناه ، محتاج درد است و نگاه ،محتاج است به احتیاج ، به جهنم

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۵

postumus

سنگ
برای سنگر،
آهن
برای شمشیر،
جوهر
برای عشق،
در خود به جستجویی پیگیر
همت نهاده ام
در خود به کاوش ام
در خود
ستم گرانه
من چاه می کنم
من نقب می زنم
من حفر می کنم.
در آواز من ، زنگی بی هوده هست
بی هوده تر از
تشنج احتضار :
این فریاد ِ بی پناهی ِ زنده گی
از ذروه ی دردناک یأس
به هنگامی که مرگ
سرا پا عریان
با شهوتِ سوزان اش به بستر ِ او خزیده است و
جفتِ فصل ناپذیرش
- تن ­-
روسبیانه
به تفویضی بی قیدانه
نطفه ی زهرآگین اش را پذیرا می شود.

ڤ

در آواز ِ من
زنگی بی هوده هست
بی هوده تر از تشنج ِ احتضار
که در تلاش ِ تاراندن ِ مرگ
با شتابی دیوانه وار
باقی مانده ی زنده گی را مصرف می کند
تا مرگ ِ کامل فرا رسد.

پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من
به کمال ِ سکوت می نگرد.

ڤ
سنگر برای تسلیم
آهن برای آشتی
جوهر
برای
مرگ!
احمد شاملو.