سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

در کشور عزیز ما ، به کسی ربطی نداره که


- چرا یارو تو مترو ، تمام مدت احمقانه ترین و مبتزل ترین چیزی که اسمش رو می ذاره موزیک ، با کیفیت آشغالی از موبایلش پخش می کنه
- چرا راننده ی اتوبوس به جای 6 تا ایستگاهی که رو همه ی پنجره های ماشینش نوشتن 160 جا می ایسته
- چرا استاد دانشگاه به جای 2 ساعت ، 45 دقیقه درس می ده
- چرا هر کی از راه می رسه یه روزنامه ی معروف و درست حسابی رو می بنده
- چرا همه از طرف آدم حرف می زنن
- چرا هیچ تضمینی برای هیچ چیزی وجود نداره
- چرا سوالای کنکورو می فروشن
- چرا این همه بچه ها جون می کنن ، یه عده بدون کنکور سالی 10 میلیون می دن میرن دانشگاه
- چرا زندانی بدون حکم اینقدر تو انفرادی می مونه تا می میره
- چرا یارو دستشو می ذاره رو بوغ می رینه به مخت
- چرا یه پرونده 12 سال!!! تو نوبت دادگاه می مونه
اما تو کاملاً آزادی که بدونی

- علی دائی چقدر پول داره و تازه گیا کدوم ویلا و کارخونه رو خریده
- چرا علی با رزیتا دوست شده ؟ پس عاطفه چی که می ترشه ؟؟؟ح
- چرا فاطمه ابروهاشو نازک کرده ؟ مجید هم ابروهاشو تمیز(!!!) کرده ؟ جلف! اثرات این دختره س
- ریش به بهروز می آد یا نه
- چرا احسان و نرگس بچه دار نمی شن ؟ ( آقا جون دلش نمی خواد ... )
- چرا طرف قرمز می پوشه ؟ اه اصلا ً خوشم نمی آد ( انگار باید بیاد)
- جرا دختره اینطوری می خنده !؟ آشغاله
- چرا ساق جوراب سکینه کوتاس؟ پاش تو دانشگاها معلومه ! مانتوی تنگ هم می پوشه که بندازه بیرون
- چرا من تو تابستون بیکارم(مردم از خنده ، آرزوی یه شب خواب به دلم مونده این تابستون!) و کی باکار می شم
- چرا خانومه به بچه ش شیر خشک میده ! قدش کوتاه می شه
- چرا مستأجره نماز نمی خونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ح
- چرا چاقه
- چرا لاغره
- زیادی درازه
- چرا زانتیا رو فروخت 206 خرید
- چرا رینگ پهن انداخته
- چرا پول داره
- چرا نداره
- چرا همه ش مریضه
- چرا با تاکسی می ره سر کار ؟ اون که 2 تا ماشین داره
- چرا زیاد تو توالت می مونه
- چرا اصلاً دستشویی نمی ره
- چرا کفش کلارکش قلابیه
- چرا طلاهاش کم بود
- چرا عروس بی ریخت بود
- جرا خالی بستن؟ داماد خونه نداره
- چرا گلشون اینقدر جواد بود
- چرا داماد سر بود
- چرا عروس ته بود
- به خاطر پول باباش زنش شده
- چرا سیگار می کشه
- چرا مشروب می خوره
- چرا غیر انتفاعی و آزاد و پیام نور رو گفتن دانشگاه تهران قبول شده


به هر کسی هم بگی ، بادی به غبغب میندازه : البته این مشکل فرهینگی ، از تاریخ و پیشینه ی این مردم نشأت می گیره . سطح سواد پایین ، ... ما که نفهمیدیم این مردم کی اند


شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

قصیده ی آبی ، خاکستری ، سیاه

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توا
ممن در اين تاريكيمن در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلودشكن گيسوي توموج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شب
ياز شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آبدر نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اخترابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسرابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران راه
بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ،
سحر نزديك است “
دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذار از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شوکت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را
هر روزشوكتي مي بخشد
كودك خواهر من
نام تو را مي دان
د نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من
اين قصه ي شاد از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان بر درختي تهي از بار ،
زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي
بذري ريخت
مي توان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست“
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ،
سنگ به سنگ
اين دشت يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما
آيا باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را من
گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من
و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من
مي بخشد شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ،
اما خواب نوشين كبوترها را
در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم آه
مي بينم ،
مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي من
چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ،
هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز تو چه كم داري ؟
هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي
واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگزباورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟
ابر اندوه بي تو سرگردانتر ،
از پژواكم
در كوه گرد بادم
در دشت برگ پاييزم ،
در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان بي تو - اشكم دردم آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ،
خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ،
دل با شوق
نه مرا بر لب ،
بانگ شادي نه خروشبي تو
ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد و
اندر اين دوره بيدادگري ها هر دم
كاستن كاهيدن
كاهش جانم كم كم
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ،
مردم
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ،
روي تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !
‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ،
اي باد تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست
ويران كردي
باد كولي
تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان
بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت و شفق ،
اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ،
افق خونين بود
كولي باد پريشان
دل آشفته صفت تو مرا بدرقه مي كردي
هنگام غروب تو به من مي گفتي
: ” صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم
از آن تلخي گفتارش
در صادق صبح دل من پر خون بود
در من اينك
كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن
پنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ،
باز آمده ام من
پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ،
اكنون به نياز آمده ام “
داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي ت
و بي تو مي رفتم ،
مي رفتم ، تنها ، تنها وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ،
خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم ،
تنهايم
تو اگر ما نشوي
هیچتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم تو
به لبخندي از اين آينه بزداي
غبار آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ،
كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ،
آه با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
آذر ، دي 1343حميد مصدق

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

دکتر حسابی



سيد محمود حسابي در سال 1281 (ه.ش), از پدر و مادري تفرشي در تهران زاده شدند. پس از سپري نمودن چهار سال از دوران كودكي در تهران, به همراه خانواده (پدر, مادر, برادر) عازم شامات گرديدند. در هفت سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در بيروت, با تنگدستي و مرارت هاي دور از وطن در مدرسه كشيش هاي فرانسوي آغاز كردند و همزمان, توسط مادر فداكار, متدين و فاضله خود (خانم گوهرشاد حسابي) , تحت آموزش تعليمات مذهبي و ادبيات فارسي قرار گرفتند. استاد, قرآن كريم را حفظ و به آن اعتقادي ژرف داشتند. ديوان حافظ را نيز از برداشته و به بوستان و گلستان سعدي, شاهنامه فردوسي, مثنوي مولوي, منشات قائم مقام اشراف كامل داشتند. شروع تحصيلات متوسطه ايشان مصادف با آغاز جنگ جهاني اول, و تعطيلي مدارس فرانسوي زبان بيروت بود. از اين رو, پس از دو سال تحصيل در منزل براي ادامه به كالج آمريكايي بيروت رفتند و در سن هفده سالگي ليسانس ادبيات, در سن نوزده سالگي, ليسانس بيولوژي و پس از آن مدرك مهندسي راه و ساختمان را اخذ نمودند. در آن زمان با نقشه كشي و راهسازي, به امرار معاش خانواده كمك مي كردند. استاد همچنين در رشته هاي پزشكي, رياضيات و ستاره شناسي به تحصيلات آكادميك پرداختند.شركت راهسازي فرانسوي كه استاد در آن مشغول به كار بودند, به پاس قدرداني از زحماتشان, ايشان را براي ادامه تحصيل به كشور فرانسه اعزام كرد و بدين ترتيب در سال1924 (م) به مدرسه عالي برق پاريس وارد و در سال 1925 (م) فارغ التحصيل شدند.همزمان با تحصيل در رشته معدن, در راه آهن برقي فرانسه مشغول به كار گرديدند و پس از پايان تحصيل در اين رشته كار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ايالت "سار" آغاز كردند. سپس به دليل وجود روحيه علمي, به تحصيل و تحقيق, در دانشگاه سوربن, در رشته فيزيك پرداختند و در سال 1927 (م) در سن بيست و پنج سالگي دانشنامه دكتراي فيزيك خود را , با ارائه رساله اي تحت عنوان "حساسيت سلول هاي فتوالكتريك", با درجه عالي دريافت كردند.استاد با شعر و موسيقي سنتي ايران و موسيقي كلاسيك غرب به خوبي آشنايي داشتند وايشان در چند رشته ورزشي موفقيت هايي كسب نمودند كه از آن ميان مي توان به ديپلم نجات غريق در رشته شنا اشاره نمود.پروفسور حسابي به دليل عشق به ميهن و با وجود امكان ادامه تحقيقات در خارج از كشور به ايران بازگشت و با ايمان و تعهد, به خدمتي خستگي ناپذير پرداخت تا جوانان ايراني را با علوم نوين آشنا سازد. پايه گذاري علوم نوين و تاسيس دارالمعلمين و دانشسراي عالي, دانشكده هاي فني و علوم دانشگاه تهران, نگارش ده ها كتاب و جزوه و راه اندازي و پايه گذاري فيزيك و مهندسي نوين, ايشان را به نام پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران در كشور معروف كرد. حدود هفتاد سال خدمت علمي ايشان در گسترش علوم روز و واژه گزيني علمي در برابر هجوم لغات خارجي و نيز پايه گذاري مراكز آموزشي, پژوهشي, تخصصي, علمي و ..., از جمله اقدامات ارزشمند استاد به شمار مي رود كه براي نمونه به مواردي اشاره مي كنيم:_ اولين نقشه برداري فني و تخصصي كشور (راه بندرلنگه به بوشهر) _ اولين راهسازي مدرن و علمي ايران (راه تهران به شمشك) _ پايه گذاري اولين مدارس عشايري كشور _ پايه گذاري دارالمعلمين عالي _ پايه گذاري دانشسراي عالي _ ساخت اولين راديو در كشور _ راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور _ راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور _ راه اندازي اولين رآكتور اتمي سازمان انرژي اتمي كشور _ راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در ايران _ تعيين ساعت ايران _ پايه گذاري اولين بيمارستان خصوصي در ايران, به نام بيمارستان "گوهرشاد" _ شركت در پايه گذاري فرهنگستان ايران و ايجاد انجمن زبان فارسي _تدوين اساسنامه طرح تاسيس دانشگاه تهران _ پايه گذاري دانشكده فني دانشگاه تهران _ پايه گذاري دانشكده علوم دانشگاه تهران _ پايه گذاري شوراي عالي معارف _ پايه گذاري مركز عدسي سازي اپتيك كاربردي در دانشكده علوم دانشگاه تهران _ پايه گذاري بخش آكوستيك در دانشگاه و اندازه گيري فواصل گام هاي موسيقي ايراني به روش علمي _ پايه گذاري و برنامه ريزي آموزش نوين ابتدايي و دبيرستاني _ پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران _ پايه گذاري مركز تحقيقات اتمي دانشگاه تهران _ پايه گذاري اولين رصدخانه نوين در ايران _ پايه گذاري مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز _ پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان _ پايه گذاري انجمن موسيقي ايران و مركز پژوهش هاي موسيقي _ پايه گذاري كميته پژوهشي فضاي ايران _ ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي كشور (در ساختمان دانشسراي عالي در نگارستان دانشگاه تهران) _ تدوين اساسنامه و تاسيس موسسه ملي ستاندارد _ تدوين آيين نامه كارخانجات نساجي كشور و رساله چگونگي حمايت دولت در رشد اين صنعت _ پايه گذاري واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در الكترونيك, فيزيك, فيزيك اپتيك, هوش مصنوعي) _ راه اندازي اولين آسياب آبي توليد برق (ژنراتور) در كشور _ ايجاد اولين كارگاه هاي تجربي در علوم كاربردي در ايران _ ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در كشور
تاسيس مدرسه مهندسی وزارت راه و تدريس در آن، سال ۱۳۰۷؛ نقشه کشی و نقشه برداری راه های ساحلی ايران ميان بنادر خليج فارس از بوشهر تا بندر لنگه، سال ۱۳۰۷؛تاسيس دارالمعلمين عالی ( دانشسرای عالی )، ۱۳۰۷؛ايجاد اولين ايستگاه هواشناسی، ۱۳۱۰؛ تهيه نقشه راه تهران به شمشک، ۱۳۱۰؛نصب و راه اندازی اولين دستگاه راديولوژی کشور، ۱۳۱۰؛ تاسيس اولين بيمارستان خصوصی در ايران ( گوهرشاد )، ۱۳۱۲؛ شروع واژه گزينی علمی، ۱۳۱۲؛ تاسيس و همکاری در قانون گذاری دانشگاه تهران، ۱۳۱۳؛تاسيس دانشگاه فنی، ۱۳۱۳؛رياست و تدريس در دانشگاه فنی، ۱۳۱۵ - ۱۳۱۳؛ تاسيس دانشگاه علوم، ۱۳۲۱؛رياست و تدريس فيزيک در دانشگاه علوم، ۱۳۲۱؛ تاسيس نخستين رصدخانه برای پيگيری اطلاعات ارسالی از ماهواره ها در شيراز، ۱۳۳۰؛تعيين ساعت ايران، ۱۳۳۰؛تاسيس موسسه ژئو فيزيک دانشگاه تهران، ۱۳۳۰؛تاسيس مرکز اتمی ايران، ۱۳۳۰؛پايه گذاری اولين مدارس عشايری کردستان، ۱۳۳۰؛اولين رييس هيئت مديريه خلع يد از شرکت نفت انگليسی در دوران نخست وزيری دکتر محمد مصدق؛مدير عامل شرکت ملی نفت؛وزير فرهنگ در دولت دکتر محمد مصدق؛تدريس در دانشگاه تا سن نود سالگی؛عضو دائمی شورای اتمی شيکاگو؛عضو آکادمی علوم نيويورک؛عضو پيوسته شورای دانشگاه؛عضو شورای عالی فرهنگ؛عضو انجمن اصلاحات علمی؛رييس انجمن پژوهش فضايی ايران ( هنگام تشکيل آن )؛رييس انجمن ژئو فيزيک ايران ( هنگام تشکيل آن )؛پايه گذاری انجمن موسيقی ايران؛تشکيل فرهنگستان زبان ايران؛تدوين قانون و تشکيل موسسه استاندارد؛تحقيق و مطالعات علمی در دانشگاه های جان در کنار دانشمندانی نظير پروفسور انيشتين، شرودينگر، بورن، فرمی و چند فيزيکدان ديگر و تبادل نظر با برتراند راسل و آندره ژيد.وی تنها شاگرد ايرانی پروفسور آلبرت انيشتين بود و به زبان های فرانسوی، انگليسی، آلمانی و عربی اشراف و نسبت به زبان های سانسکريت، يونانی، لاتين، پهلوی، اوستا، ترکی و ايتاليايی آشنائی داشت.علاوه بر نگارش مقاله ها و رساله هايی و قرائت برخی از آن ها در کنفرانس های بين المللی، از جمله تاليفات وی می توان به اين عنوان ها اشاره نمود:حساسيت سلول های فتو الکتريک؛کتاب فيزيک ( دوره اول متوسطه )، ۱۳۱۸؛نام های ايرانی، ۱۳۲۹؛ديدگانی فيزيک ( مبحث تداخل و پراش نور؛ گردآورنده: نيره حمزه و مهدی خاتمی، جلد اول، ۱۳۴۱، نشريه ۷۲۴ دانشگاه)؛فيزيک جديد و فلسفه ايران باستان، ۱۳۴۳؛توانايی زبان فارسی، ۱۳۵۰؛الکتروديناميک؛فيزيک؛نگره کاهنربايی؛فيزيک حالت جامد؛ديدگانی کوانتيک؛دارالفنون آمريکايی بيروت، بيروت ۱۹۲۴م.؛رساله راه ما به زبان فرانسوی، ۱۹۳۵ م..در سال ۱۳۶۶ در کنگره شصت سال فيزيک ايران، از خدمت دکتر حسابی به عنوان ٫پدر فيزيک نوين ايران٬ قدردانی شد. جوايزی ديگر استاد عبارتند از:استاد ممتاز دانشگاه تهران، ۱۳۵۰؛دريافت نشان افتخار ٫کومان دو لژيون دونور٬، بالاترين نشان علمس فرانسه، به مناسبت ارائه فرظيه بينهايت بودن ذرات؛نامزدی دکتر حسابی به عنوان مرد سال از سوی موسسه زيست نگاری بين المللی ( آمريکا ).پروفسور محمود حسابی در ۱۲ شهريور سال ۱۳۷۱ هنگام معالجه بيماری قلب در بيمارستان دانشگاه ژنو بدرود حيات گفت.منابع:- آبی، بيژن. ٫با دکتر محمود حسابی، پدر فيزيک نوين ايران٬ ، اطلاعات علمی، س. ۵، ش. ۲۱ (۱۵ دی ۱۳۶۹)، ص. ۲۷ - ۴۰. - وزرای آموزش و پرورش ايران؛ وزرای معارف ايران / احمد عبدالله پور، چاپ دوم، ص. ۱۷۹ - ۱۸۴.- فرهنگ واژگان انگليسی به فارسی / پژوهش و نگارش محمود حسابی، ( حاوی زندگی نامه دکتر محمود حسابی ).- مولفين کتب چاپی فارسی و عربی / خانبابا مشار، جلد ششم، ص. ۲۳ - ۲۴.- زندگی نامه رجال و مشاهير ايران ( ۱۲۹۹ - ۱۳۲۰ خ. )، جلد سوم، ( ج - ژ ) / حسن مرسلوند، ص. ۶۰ - ۸۸.- بروشور مشترک انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و دانشگاه تهران به مناسبت مراسم يادبود دکتر حسابی ( ۱۳/۶/۱۳۷۳ )


پ.ن.: ممکن است در بند های فوق بند تکراری وجود داشته باشد چون این ها را از دو سایت برداشتم