پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

پس از جدا شدن از خانم دکتر کریستینای رومانیایی که به صرف استیک دعوتش کرده بودم، به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم. نگاهمان که به هم افتان قفل شد! زل زدیم به هم و من همینطور راه می رفتم. او ایستاده بود. بعد از چند ثانیه گقتم : شما ایرونی هستید؟؟؟...
راننده تاکسی بود، می گفت اون موقع که ما اومدیم، اوضاع خیلی فرق می کرد... (مشخص بود که از طریق پناهندگی اومده.)
- چرا اومدید؟
- خب دیگه ...
- اینجا چطوره؟ راحتید؟ ایران...
- بد نیست، دیگه عادت کردیم، شما از ایران می آیید؟ یعنی بر می گردید تهرون؟
- آره. نگفتید؟ سختتون نیست؟
- نمی دوم، اینجا هم تا دلت بخواد داش مشتی هست، الآن اون آقا رو می بینید؟ ایشون هم راننده تاکسیه، با همیم، ایرونیه.. الآن کجا می رید؟
- می رم هتل بیرکه.
- از اون ور برید، اولین چهار راه دست راست ایستگاه اتوبوس خط 31 سوار شید.
- مرسی، کاری ندارید تهران انجام بدم براتون؟
- نه مرسی، من مرتب مب رم میام.
- خداحافظ.
- قربان شما.
باز هم از چهره، در فروشگاه، در صف صندوق:
- اینجا همه چی خوبه، ما از دانشجو های قدیمی هستیم، اومدیم اینجا درس بخونیم ...
- چرا بر نمی گردید ایران؟
- من همسرم آلمانیه. رستوران داریم. می دونید... عاطفه و این حرف ها مال این قرن نیست، دروغه ، هر وقت بخواین برین بالا، باید پاتونو بذارید رو شونه بقیه. اگه نذارید، بقیه می ذارن، تو ایرانن هم همینه.
2 تا دختر بچه بودن که چند تا کیسه بار سنیگن خسته شون کرده بود. فارسی حرف زدنشون با هم جلب توجه کرد، درست در میدون مرکزی کیل.
می رفتن مهمونی، به رسم ایرونی منم دعوت کردن، دلم برای فارسی حرف زدنشون غنج رفت.

در استگاه قطار به سمت هامبورگ، دیدم وایساده که چند نفر رو جمع کنه با هم بلیط بگیرن ارزون شه. ( دو نوع بلیط بود، 19 یورو و 29 یورو، بلیط 29 یورویی تا 5 نفر رو پشتیبانی می کنه و می تونن باهاش مسافرت کنن).
می گفت تو ایران لیسانسش فیزیک بوده بعد چند دقیقه گفت وکیل بوده...
- فعال حقوق بشر بودم(!). فعال زنان، معلم مدرسه بودم ، سر حجاب دختر ها که سر کلاس بر می داشتن، به من تذکر دادن، بعد چند بار دادگاهی کردنم، با قاضی دعوام شد و ...

2 تا بچه داشت، 10 ساله و 16 ساله، تو ایارن، خودش و شوهرش اونجا بودن ، می گفت شوهرم نیروی انتظامی بود، زندانی بود، فراری شد و با گذرنامه جعلی اومدیم. غصه داشت، هر چند نمی خواست نشون بده.