یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

من از تمام شما خسته ترم ، زار ترم . کدامتان این چنین نورد شدید ؟ تمام جوانی ام به دانایی به زحمت گذشته است ، می گذرد . ای وای از این همه غصه ، من بیچاره ام ، زارم . تمامم .
خدای ما نیست ، نمی دانم چطور اما نیست ، یا اقلاً مرا به خاک سپرده . خود را به خواب زدی ، اگر نه هزار بار صدایت کردم ، نشنیدی ، بیدار نشدی . من تمامم . خدا کند خدا کند همه چیز همین حالا برود پی کارش ، من دیگر نه حوصله ی موفقیت دارم نه حال زحمت ، نه جنبه ی شکست ، نه تحمل سختی : من در بیست سالگی چهل و پنج ساله شدم ، در بیست و سه سالگی مردم .
تو اگر بیایی یا نه ، هیچ به کار من نمیخوری من حالم از تمام کسان خود پسند مثل تو به هم میخورد و طاقت یک لحظه دیدنشان را هم ندارم .
برو گمشو !

جمعه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۶

باز آمدم







باز آمدم