چه کنیم با این همه ...
در کوه می روم، بعد از ظهر است ، پنجشنبه و بعد از انجام کارهای یک روز شرکت به صورت فشرده تا ساعت یک، که مثلاً تداعی روزی نیمه تعطیل را در ذهنم با دست می سازم.
علی رغم گرسنگی مفرط، جهت بالا رفتن از سراشیبی نه چندان تند درکه تا برسیم به رستوران محل قرار، ناهار نمی خورم و به خودم وعده وعید جوجه کباب در مقصد می دهم، البته بدون برنج!!!.
همه می دانند هدف من از کوه ابداً لاغری و کوچک کردن شکم نیست، بماند...
میدان ونک، چیزی نمانده بود که ماکسیمای عزیز که احتمالاً سری بریده در خود داشت، له ام کند.
وقت نشستن در ماشین احساس می کنم قبل از نشستن کامل در اتومبیل در رو بستم!!! نزدیک بود گردنم قطع شده و همه گی از داشتن چنین گوهری محروم بمانید.
میدان درکه، گردو تازه و شاتوت آبی به دهان می اندازد، دو روزنامه می خرم، ایران و سرمایه ، سعید لیلاز سرمقاله اقتصادی در سرمایه نوشته، ترجیهمان بر خواندن است. روزنامه ها را لوله می کنیم در کمر کیف کمری نی چپانیم .
یک فال گردو تازه در نایلون در دست می گیرم. دونه دونه گردوها رو در می آرم و سعی می کنم پوستشونو بکَنم. هر گردو با درسته می افته زمین یا نصفش که منتظر پوست کنده شدن بود.
دومین گردو رو بر دااشتم که خانمی صدا کرد: آقا... آقا...
بر می گردم. می بینم روزنامه هام رو زمین اند تا دولا می شم بردارم پیکانی با سرعت در باریکه می آید. نزدیک بود سپرش رو با گیجگاهم خونی کنم. سرمو می کشم، از رو روزنامه رد می شه.... بر می دارم، رد لاستیک رو"ابران" افتاده.
دوباره مثل احمق ها لوله می کنم می ذارم سر جاش.
به کوه رسیده ، از خاکی یه کیلومتری اومدم... خانواده ای از روبرو میان، زنی چادری ، مرد با کت و شلوار مندرس و کفش شبرو خاکی له شده، پسر بچه پنج ساله که لباس اش نشان دهنده ی دلیل نگاهش بود، به کیسه گردو ها خیره شده، میاد جلو ...
آخیش از دست گردو ها خلاص شدم، حوصله پوست کندن هم نداشتم، جلوتر یه پیاله شاتوت می خرم. دو تا چنگال می زنم و به گرسنگی دامن می زنم. یاد استیک های استیک هاوس می افتم، کاش به جای کوه می رفتم سلطنت آباد ...
در همین حین ناگهان متوجه می شم که ای دل غافل!!! روزنامه هام!!!
دخترکانی چند شلوغ کنان از روبرو پدیدارند... در ذهنم یاد این می افتم که در بیکاری بالا چه کنم که دخترک خجالتی رسماً تقاضای شاتوت می کند. از سر حیای زیادی پیاله رو درسته می دم دستشون و ...
ای بابا !!! ولی بد هم نشد، گرسنه ام می کرد.

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی